هرگاه يکي از شما برادرش را در راه خدا دوست داشت، او را [از اين دوستي [باخبر کند، که اين کار، الفت راپايدارتر مي سازد و دوستي را استوارتر مي کند . [رسول خدا صلي الله عليه و آله]

مادرم رفت

Powerd by: Parsiblog ® team. ©2006
   1   2      >
+ ارتفا(چهارشنبه 15 اسفند 1386 ساعت 10:58 صبح )

در ارتفاي 8000 پايي در حال پرواز بودم همه چيز به خوبي پيش ميرفت تااينکه...............



» سيد رضا حسيني
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ درد دل(چهارشنبه 15 اسفند 1386 ساعت 10:42 صبح )
با قلبي آکنده از درد و رنج واميد به خداي مهربان باز مي گردم.........وقتي سياهي شب همه جا را فرا مي گيرد وقتي ابر سفيد نميبارد وقتي ستاره چشمک نمي زند وقتي خورشيد نمي تابد وقتي نسيم صبح صورتم را نوازش نمي دهد وقتي قلبم ديگر ياري نميدهد وقتي دوستان از هم غافل شده اند...................نميدانم چه بگويم آب کوزه ام تمام شده آب را گل کردند نان خشکيده ام را با چه خيس کنم؟ وقتي ديگر آبي نمانده.

» سيد رضا حسيني
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ رهبرم آمد(چهارشنبه 12 دي 1386 ساعت 5:54 عصر )
امروز چشمان ما بوسه گاه ملا ئک شد امروز دلها گلباران شد امروز ابرها تماشاگه عشق مولائي شدند امروز ملائک بر کوير خشک بوسه زدند امروز بهار در زمستان شد امروز شهدا را ديديم امروز روز وصلت يار شد امروز ...................

» سيد رضا حسيني
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ رفتن(پنجشنبه 6 دي 1386 ساعت 2:48 عصر )

                            


عصر امروز هواپيما از فرودگاه مهرآباد از زمين برخواست رفتيم تا تو دل آسمون ...........از کنار ستاره ها.......


. مقصد ما کوير بود، کوير خشک يزد بود. 


 با ستاره ها حرف زدم ..درددلام تکراري بود، ..ولي اونا چشمک زدن.. گفتن که ما دوست داريم دلتو تو دستامون ميزاريم تاصبح به همديگه نشون ميديم.


 صبح که مياد خورشيد خانوم ، دلتو از ما ميگيره..... رو گيساي زردش ميزاره.


 گفتم چرا ماه نيست ؟اون زيباي بي همتا نيست؟


گفتن که ماه رفته سفر .....مي ياد ولي بي خبر.......ديدم که دست تکون ميدن....گفتم کجا؟ چه بي خبر؟


 گفتن که تو بايد بري زمين يزد منتظره....


ناگهان ديدم ارابه ها زمين خورد .....


کوچيک بوديم


بزرگ شديم عمر سفر چه زود تموم شد.........................


                                                           



» سيد رضا حسيني
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ يک روزي...(پنجشنبه 6 دي 1386 ساعت 10:0 صبح )

يک روزي بود اسمشو گذاشتن غدير .....اون روز علي شد ولي.....همون علي که حسين شو سر بريدند....همون حسين که دختر سه ساله داشت ...دخترشو خيلي دوست ميداشت اونو رو پاهاش ميگذاشت.....امااونا دخترشو زدن ..با تازييانه به پاهاي کوچيک زدن..............عيد غدير شده دباره    عيديمون رو بگيريم از ابر سفيد نشون بديم به اون دل سفيدمون......دادبزنيم تو کوچه ها غديريا غديريا  ميخوايم بريم تو آسمون خورشيد خانوم خبر کنيم کنار ماه سفره پهن کنيم کبوترا صدا کنيم .....داد بزنيم از اون بالا....


 


عيد همه مبارک


 


 



» سيد رضا حسيني
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ مي خوام برم(سه‏شنبه 4 دي 1386 ساعت 11:26 صبح )

ميخوام برم.... ميخوام برم تو آسمون اون بالاها پيش فرشتها...بگم که من دلي دارم که هميشه پيش شماست... ميخوام بگم ديو سياه  آسمون با رعدوبرقش که مياد ...مواظب دلم باشين زود نسوزه، با آتيشش پر قناري زود ميسوزه...


.ابر سفيد که مياد بهش بگين دوسش دارم بهش بگين اون روزي که باهم بوديم.. قناريو به من سپرد  بهش بگين که من دادمش به ماهيا.... مواظب دلم باشين 


   با کفش نرين تو کوچه هاش زخمي شده اين دل من...


    ابر سفيدو بگين دست بکشه روي دلم


  بهش بگين منم ميام تو آسمون....  وقتي ميام اونم باشه....................


                                               



» سيد رضا حسيني
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ حس پرواز(سه‏شنبه 4 دي 1386 ساعت 10:41 صبح )

                                


 


وقتي آدم از زمين جدا مي شه، وقتي اوج مي گيره و مي ره اون بالا.... وقتي ديگه آدما رو نمي بينه،‏ وقتي مي بينه که دنيايي که توش زندگي مي کنه چقدر کوچيکه...


از خودش خجالت مي کشه... البته من به خودم مي گم ، ولي حقيقت رو بايد پذيرفت....


وقتي روي ابرا در حال پروازي و سفيدي ابراي خدا رو مي بيني، مي خواي دلت رو به ابرا بدي و ديگه پس نگيري. درست مثل اونايي که عاشقند.


و وقتي داري به زمين نزديک مي شي اونوقته که دلت مي گيره.................



» سيد رضا حسيني
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ ميخوام برم(دوشنبه 3 دي 1386 ساعت 4:49 عصر )

                                                      


ميخوام برم به ابرا بگم.... 


 ميخوام تو ابرا سر بکشم   رو سفيديشون دست بکشم.


ميخوام کنارشون باشم   تو باروناشون آب بشم .


ميخوام برم تا چراغ خوابم ماه باشه    کنار تختخوابم ستارها باشه.


ميخوام بشينم کنار بارون اشکاشو تماشا کنم.


 ميخوام تو آسمون خودش دادبزنم... آهاي آهاي ........چرا ميخواي از خواب بيدارم کني؟؟


چرا ميخواي پر قناري هديم کني؟؟


چرا ميخواي من و آزار بدي.................ميخوام به آسمون سر بزنم شايد مامان بابام رو پيدا کنم........................


 


                                    



» سيد رضا حسيني
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ ميرم تا به همه بگم(دوشنبه 3 دي 1386 ساعت 2:34 عصر )

با وضو باشين رهبرمون داره مياد........


                                                      



» سيد رضا حسيني
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ ميرم تا(دوشنبه 3 دي 1386 ساعت 2:31 عصر )

ميرم تا تو کوير يزد آب کوثر بخورم


 ميرم تا بهش بگم من آب رو گل نميکنم


     ميرم تا به ستارها بگم آقا مون مياد


      ميرم تا به دل بگم هوا داره باروني ميشه


ميرم تادلم رو تو بارونا سفيد کنم


       ميرم تو آسمون شهر يزد دنبال فرشتها کنم


   ميرم تا آسمون دلم رو آفتابي کنم


            ميرم تا شهدا رو پيدا کنم.......


 


                                 



» سيد رضا حسيني
»» نظرات ديگران ( نظر)

   1   2      >

ليست کل يادداشت هاي وبلاگ
[15/12/1386- 10:58 ص] ارتفا
[15/12/1386- 10:42 ص] درد دل
[12/10/1386- 5:54 ع] رهبرم آمد
[6/10/1386- 2:48 ع] رفتن
[6/10/1386- 10:0 ص] يک روزي...
[4/10/1386- 11:26 ص] مي خوام برم
[4/10/1386- 10:41 ص] حس پرواز
[3/10/1386- 4:49 ع] ميخوام برم
[3/10/1386- 2:34 ع] ميرم تا به همه بگم
[3/10/1386- 2:31 ع] ميرم تا
[3/10/1386- 2:15 ع] ميرم تا بهش بگم
[3/10/1386- 2:9 ع] خبر آمدکه خبري در راه است
[27/9/1386- 5:10 ع] تنها
[27/9/1386- 11:51 ص] پرواز
[9/5/1386- 1:45 ع] يک سخن


بازديدهاي امروز: 0 بازديد
بازديدهاي ديروز: 2 بازديد
مجموع بازديدها: 644 بازديد
[ صفحه اصلي ]
[ پست الکترونيک ]
[ پارسي بلاگ ]
[ درباره من ]

مادرم رفت
سيد رضا حسيني[15]
تکه ناني دارم روزگارم بد نيست اسمان را دوست دارم
» لوگوي دوستان من«

نام:

ايميل: